X
تبلیغات
همه چیز الا یک چیز
اگه بفهمی تمام اعتقادات دروغ بوده چی کار می کنی بازم ادامه میدی همین راهو؟

چه كسي مي‌خواهد من و تو ما نشويم خانه‌اش ويران باد...

حرف را باید زد

 درد را باید گفت

 سخن از مهر من و جور تو نیست

 سخن از تو متلاشی شدن دوستی است

 و عبث بودن پندار سرور آور مهر  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 

فرشته ها وجود دارند اما بعضی وقت ها که بال ندارند

بهشون میگن دوست

تقدیم به فرشته بی بالم که به داشتنش می بالم .

xpxpsi

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 
مردی درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روي ماشين خط مي انداخت مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود :

( دوستت دارم پدر )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 

xpxpsi

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آن جا کرده پنهان
به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آن جا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد تا بگردیم
بگرد تا بگردیم .
در اینجا باده مینوشی
در آنجا خرقه میپوشی
چرا بیهوده میکوشی
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمیدانم چه پنداری !
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری !
چه پنداری ؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟!
چه پیغامی که جز با یک زبان نمیداند ؟!
چه پیغامی؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمیداند ؟!
چه سلطانی؟
چه دیداری ؟ چه دیداری ؟
که جز دینارو درهم از شما سفتن نمیداند ؟!
چه دیداری؟ چه دیداری؟
به دنبال چه میگردی؟ که حیرانی! که حیرانی!
خرد گم کرده ای , شاید نمیدانی .
همای از جان خود سیری , که خاموشی نمیگیری ؟
لبت را چون لبان فرخی دوزند
تورا در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تورا بر سر در میخانه آویزند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت.

این چه جهانیست؟!
این چه بهشتیست؟!
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟!
این چه جهانیست؟
این چه بهشتیست , در آن خوردن گندم خطاست؟!
این چه بهشتیست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست.
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟

راستی آنجا هم
هرکس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟

بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیپیرو زرتشت بدی یا مسییح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز
باز همین ماجراست؟!؟!
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟!

این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدای
پای از این در که که نهادی برون
در قل و زنجیر برندت بهشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است:

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است.

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند و وقتی که نیستند هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 

 

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می‌ترسد  

و حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می‌ترسد

گرفتن دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم

مژه از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط امیر بهادر | 

به رهی دیدم برگ خزان...

xpxpsi

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 
سلام

امروز هر کاری کردم لاقل یه مطلب بزارم نشد هر کاری کردم نشد

فکرم بد جور مشغول این چند روزه دارم یه تصمیم مهم می گیرم امید وار درست باشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط امیر بهادر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
آن شو كه هستي
دوستان جواب نظر هاتون رو از این به بعد تو نظرات می نویسم.

نوشته های پیشین
تیر 1392
فروردین 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
بهمن 1388
آذر 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
آبان 1383
موضوعات
ایران سرای شیران
تصاویر
یادداشت
دکتر شریعتی ...
انسان خاکی
دوستان من
shayad eshgh
داستان کلاغ های سیاه -_-_-_-نگار
 

 RSS

(^_^)

دست نوشته dast neveshte
 
set as your home page